فرهنگ مقدم است

با منطق مشابهی می‌توان پرسید: چگونه ژاپن که منابعی ندارد به اینجا رسید؟ هلند کشوری کوچک که دریاها را مطیع خود ساخت چگونه از هیچ به ثروت رسید؟ دوبی جایی که نه کشاورزی در آن میسر است و نه دامداری چگونه توانست صحرای خشک را به یک مرکز توریستی و سرمایه‌گذاری از تمامی نواحی جهان تبدیل کند؟ سنگاپور و مالزی در جهان امروز چگونه با سایر نقاط به رقابت می‌پردازند؟ و آنهم در حالی که کشورهای دیگر که همه چیز دارند نه در گذشته و نه در حال جایگاهی ندارند و نمی‌توانند از ثروت‌های خدادادی خود استفاده کنند. بعضی از آنها مجبورند با کمک‌های مالی و بخشش‌های کشورهای دیگر که منابع طبیعی بسیار کمتری دارند به زندگی ادامه دهند، هرچند که این کشورها خود از جهت عوامل دیگر که مهمتر از هدیه طبیعت است کمبودی ندارند.

محمد بن راشد المکتوم (نخست وزیر امارات متحده عربی) تا حدی به این پرسش پاسخ می‌دهد: « نمی‌توانیم دست به سینه منتظر بنشینیم و بگوئیم نمی‌دانیم که آینده برای ما چه پیش خواهد آورد! اگر اجازه دهیم که حوادث، آینده‌ی ما را رقم زنند، آنها نوعی آینده برای ما تعین می‌کنند که مورد تمایل خودشان است و نه آنچه مورد نظر ما است. اگر ما آینده را تعیین نکنیم در واقع گذشته را انتخاب کرده‌ایم ... امروز توقع این است که ما خود را از گذشته جدا نکنیم زیرا گذشته در آگاهی ما زنده است، بلکه ما باید خود را از باقی ماندن در گذشته جدا کنیم (محمد بن راشد المکتوم. «رویای من: چالش‌ها در مسابقه برای برتری» دوبی 2006).

تونی بلر با منطق مشابهی می‌گوید: «من نسبت به گذشته‌ی کشورم افتخار می‌کنم، هرچند علاقه‌ای به زندگی در این گذشته‌ی افتخارآمیز ندارم». به سخن دیگر، شیوه‌ی برخورد به موضوعات و تلقی ما از آنها است و نه خود موضوعات که یک موضع و جایگاه را معین می‌کند، حال ما چه یک فرد، یک گروه، یک کشور یا یک تمدن باشیم.

معضل عقب ماندگی و پیشرفت، برتری و حقارت در واقع به خوی و منش و ذهنیت‌های انسان باز می‌گردد و نه در درجه‌ی اول به مسائل مالی، اقتصادی، اجتماعی یا سیاسی و در نهایت این که همه‌ی این‌ها صرفا مظهری از یک تلقی و نگرش بخصوص، یک مفهوم خاص، یک فرهنگ ویژه و یک ذهن بخصوص هستند. برای مثال این ذهنیت برای هماوردجویی است که تجربه‌ی ژاپن را به وجود آورده، درست به همان ترتیبی که قبلا باعث بوجود آمدن تجربه‌ی آمریکا و انگلیس شده بود و قبل از آنها تجربه‌ی فنیقی‌ها و دیگران که نشان خود را بر تاریخ بشری گذاشته‌اند. حتی تاریخ‌نگاری مانند آرنولد توئین بی مفهوم چالش و هماوردجویی را تبدیل به مبنایی کرد که فلسفه‌ی تاریخ خود را بر آن اساس قرار داد و به کمک آن این نکته را توضیح داد که تمدن‌ها چگونه ایجاد شده و سپس فروپاشیده‌اند. هرچقدر این هماوردجویی بیشتر و شدیدتر باشد دستاوردها هم به همان نسبت زیاد تر است و برعکس. مطابق با فلسفه‌ی توئین بی تا اندازه‌ای این شرایط موجود در محیط جغرافیایی است که باعث ایجاد روح هماوردجویی می‌شود و انسان‌ها را وادار به تعقیب اهداف به ظاهر غیر ممکن می‌سازد، در حالی که شرایط محیطی مناسب است که جرقه‌ی پرومته را در روح انسان خاموش می‌کند و او را از آفرینش تمدن باز می‌دارد. با تسلیم شدن به شرایط محیطی زندگی انسان تکراری و در گیر رکود می‌شود و یک دور شرورانه به جریان می‌افتد، وضعیتی که در آن آغاز با پایان تفاوتی ندارد و انسان در همان جایی که هست می‌ماند.

اما شاید آنچه تویئن بی خیلی جزئی به آن پرداخته است (هرچند از نظر من مهمترین عامل است) این است که هماوردجویی فی نفسه آنقدرها هم مهم نیست که خود ذهن انسان مهم است و از این رو آن فرهنگی که با هماوردجویی سروکار پیدا می‌کند و به آن می‌پردازد. شرایط می‌توانند برای کسانی که در آن زندگی می‌کنند شدید باشد یا نباشد. اما اگر فرهنگ تسلیم در برابر این شرایط همان فرهنگی باشد که ذهن‌ها را مشغول می‌کند، بر قلب‌ها غلبه می‌یابد و رفتار انسان را به حرکت در می‌آورد، در چنین صورتی دیگر نباید انتظار داشته باشیم که چیزی متحقق هم بشود، حتی چنانچه تمامی منابع در دسترس باشد (یا نباشد). این دقیقا همان چیزی است که توسط محمد بن رشید بیان شده است، هنگامی که او خود و کشورش را ابتدا در مفاهیم و سپس در واقعیت به سوی آینده می‌برد. و یا هنگامی که تونی بلر گذشته‌ی کشورش را ستایش می‌کند آنهم در شرایطی که این فقط یک ستایش باقی می‌ماند و تبدیل به یک پروژه نمی‌شود. برای مثال آفریقا که یکی از غنی‌ترین نقاط جهان از جهت منابع طبیعی است، یکی از فقیرترین و مستعدترین نقاط جهان در برابر قحطی و گرسنگی دائمی است، در حالی که چین می‌تواند جمعیت خود را سیر کند و در جهانی با دیگران به رقابت بپردازد که در آن فقط رقیبان واقعی می‌توانند دوام آورند.

البته بعضی این را به استمعارگری و امپریالیسم نسبت می‌دهند یا به نظریه‌ی کشورهای مرکزی و پیرامونی. هرچند تمامی این توجیهات صرفا راهی برای فرار از نکوهش وجدان‌های رنج دیده‌ی ما است. ملت‌های بسیاری هستند که از استعمارگری، امپریالیسم و استیلای خارجی دچار آسیب‌های جدی شده‌اند، اما آنها دوباره قد علم کرده و به شرکت فعال در رقابت‌ها بازگشته‌اند. حتی ایالات متحده یا همان رهبر بلامنازع فعلی و آینده‌ی نزدیک جهان، در گذشته‌ی تاریخی خود از تعدادی مهاجرنشین ناتوان تشکیل می‌شد. و آفریقای جنوبی هم که روشن است از بقیه‌ی این قاره متفاوت می‌باشد. اما پرسش اینجاست که چرا؟ پاسخ ساده‌ی آن این است که فرهنگی که بر ذهن‌های آفریقایی‌ها مسلط است فرهنگ تسلیم به شرایط طبیعی است، چه شرایط سخت یا غیر سخت. اگر در تمام سال باران ببارد همه سعادتمند و خوشبخت بوده و محصولات و دام‌ها رونق خواهند داشت. اما اگر یکسال خشک و کم باران در پیش باشد، پیامد آن چنان قحطی است که کودکان و محصولات زراعی را نابود می‌کند. همه در انتظار باران می‌مانند، بدون عمل یا عکس العمل. آنچه می‌ماند انتظار و تسلیم است و همه‌ی این‌ها در درجه‌ی اول و قبل از آن که به عمل درآید در ذهن وجود دارد. آفریقای جنوبی اگر توسعه یافته و متفاوت از بقیه‌ی قاره است علت آن این نیست که بنیان گذاران و رهبران آن استعمارگران سفید پوست بوده‌اند یا این که فقط این انسان سفید پوست است که قادر به تمدن سازی است، بلکه به این خاطر است که فرهنگ مسلط آنها و ذهن انسان‌هایی که این فرهنگ را آفریده‌اند متفاوت بوده است.

در جهان عربی و اسلامی ما از زمان ناپلئون تا بوش، پیوسته این پرسش ذهن ما را مشغول کرده که چرا آنها پیشرفت کرده و ما عقب مانده‌ایم. واقعیت این است که پاسخ در دخالت‌های استعماری، در عقیم ماندن پروژه‌های اصلی از زمان محمد علی پاشا گرفته تا عبدالناصر برای ایجاد رنسانس ما و در مفهوم‌های به انتظار نشستن و نقشه کشیدن قرار ندارد. بلکه مشکل اصلی در تلقی فرهنگی ما در برابر جهان پیرامونی ما جای دارد. مفاهیم چالش و هماوردجویی، پیشرفت و آینده به طور کل در فرهنگ ما وجود ندارند و غایب هستند و آنچه در فرهنگ ما وجود دارد بیشتر مبتنی بر ایدئولوژی است و آنهم مطابق با دیدگاه این یا آن گروه و نه به عنوان یک رویکرد و تلقی کلی فرهنگی در برابر طبیعت و تاریخ و به هیچ وجه مبتنی بر توجه و تمرکز بر تمدن سازی نیست و مشکل اصلی هم همین است.

ما تقصیر همه‌ی مشکلات و عقب ماندگی‌ها را به گردن این گروه یا آن گروه می‌اندازیم و نه به گردن خودمان. مشکل ما در درجه‌ی اول یک مشکل فرهنگی است. تا زمانی که فرهنگ ما مورد انتقاد جدی قرار نگیرد و از عقده‌های ما گره گشایی نشود و آنها به سطح آگاهی هوشیار ذهنی ما تغییر جای ندهند، ما همین که هستیم باقی می‌مانیم. در هر حال انتخاب با خود ما است. یا وارد رقابت می‌شویم و باقی می‌مانیم و یا عاطل و باطل مانده و در نهایت نابود می‌گردیم.


Culture Comes First… by Turki al-Hamad.
/ 10 نظر / 57 بازدید
سوشیانت

[گل]دوباره ميسازمت وطن [گل]اگر چه با خشت جان خويش [گل]ستون به سقف تو ميزنم [گل]اگر چه با استخوان خويش [گل]دوباره ميگويم از تو گل [گل]به ميل نسل جوان تو [گل]دوباره ميشويم از تو خون [گل]به سيل اشک روان خويش [گل]اگر چه صد ساله مرده ام [گل]بگور خود خواهم ايستاد [گل]که برکنم قلب اهرمن [گل]به نعره آنچنان خويش [گل]اگر چه پيرم ولی هنوز [گل]مجال تعليم اگر بود [گل]جوانی آغاز ميکنم [گل]کنار نوباوگان خويش [گل]همدلان ایرانی پر غرور و همیشه حماسه ساز بار دیگر مانند همیشه در دوم خرداد حماسه ای دیگر بیآفرینید[گل] [گل]برای نجات از دست آفتی مثل احمدی نژاد با شرکت در انتخابات سهمی هر چند کوچک در ساختن ایران عزیز این مرز پرگهر داشته باشیم . [گل] [گل] ایرانی سر فراز و غرور آفرین [گل] [گل]پاینده جاوید ایران عزیز ما [گل]

فرهنگ مقدم

بهشت کجاست به نوشته نیکلارست:بهشت به زبان سومری دیلمون نامیده می شود. ساکنان قدیم سرزمین تمیز کوهستانی دیلمون .(که گویا از ان بهشت رانده شده و به سومر در جنوب عراق امده وهمیشه به بهشت نیاکانشان دیلمون می اندیشیدند) انرا بهشت مینامیدند . با روهای روان و درختانی سرسبز پایتخت دیلم قدیم (شامل گیلان.قسمتی از مازندران ومنطقه تهران تا قزوین...)شمیران بوده که این منطقه تمیز کوهستانی است وبا نام سومر یا شومر همریشه است.

همه چیز سیاست نیست فرهنگ را در یابیم

حجاب؛ به عنوان يك سراپرده ي مجلل، شخصيت و قداست زن را در بر مي گيرد و روز به روز بر درخشندگي و شخصيت زن مي افزايد. زن در سايه حجاب مي تواند به تكاپو و فعاليت بپردازد بدون آن كه گوهر شخصيتي خود را از دست بدهد. حجاب زن را از افتادن به گودال نابودي و هلاكت نجات مي دهد. زني كه حجاب دارد، همه چيز دارد: ايمان، شخصيت، عزّت، عظمت و آبرو و حيثيت اجتماعي. زن در پرتو حجاب همانند يك غنچه ي زيباست كه علي رغم زيبايي كسي نمي تواند لطافت او را مورد تير چشم زخم قرار دهد و تا زماني كه اين غنچه شكفته نشده است، هيچ حق چيدن و چپاول آن را ندارد. اما وقتي شكفته شد، خيلي زود مورد تعرض قرار مي گيرد. ديري نمي پايد كه آن غنچه ي زيبا از شاخه جدا مي شود و گلبرگ هاي لطيف آن در زير پاي كامجيوان ديوسرشت له مي شود، دستان بي رحم كامجويان در سايه شعارهاي فريبنده، حجاب را از سر غنچه هاي لطيف مي گيرند تا روز به روز گلستان اجتماع را ويران و ويران تر كنند.

همه چیز سیاست نیست فرهنگ را در یابیم

ﺑﯿﮕﻨﺎﻩ ﭘﺎﯼ ﺩﺍﺭ ﺭﻓﺖ ... ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﺑﺎﻻﯼ ﺩﺍﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ! ﭼﺎﻗﻮ ﺩﺳﺘﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺪ ... ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺧﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﻞ ﻧﮑﺮﺩ ... ﻫﻤﺎﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺭﯼ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ... ﺩﺭ ﻭ ﺗﺨﺘﻪ ﻫﻢ " ﺍﺻﻼً " ﺑﺎ ﻫﻢ ﺟﻮﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ... ﺑﺎﺭ ﮐﺞ ﻫﻢ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﺳﯿﺪ ... ﺑﻪ ﺩﻋﺎﯼ ﮔﺮﺑﻪ ﮐﻮﺭﻩ ﻋﺠﺐ ﺑﺎﺭﻭﻧﯽ ﺍﻭﻣﺪ ... ﺗﺎﺯﻩ: ﮐﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﺎﺭﯼ هم ﻋﯿﺐ ﮐﺮﺩ ... ﻣﺎﻩ ﻫﻢ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﺯﯾﺮ ﺍﺑﺮ ﭘﻨﻬﻮﻥ ﻣﻮﻧﺪ ... ﻭ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎً ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻇﻠﻢ ﻣﻮﻧﺪﮔﺎﺭ ﺷﺪ !!! ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ! ﻋﺠﺐ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ !!!

همه چیز سیاست نیست فرهنگ را در یابیم

داستان زیبای «این قانون بیمارستان» پیرمردی در حالی که کودکی زخمی و خون‌آلود را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت: «خواهش می‌کنم به داد این بچه برسید. ماشین بهش زد و فرار کرد.» پرستار گفت: «این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید.» پیرمرد گفت: «اما من پولی ندارم. حتی پدر و مادر این بچه رو هم نمی‌شناسم. خواهش می‌کنم عملش کنید. من پول رو تا شب فراهم می‌کنم و براتون میارم.» پرستار گفت: «با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.» اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت: «این قانون بیمارستانه، اول پول بعد عمل. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.» صبح روز بعد همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروز می‌اندیشید. واقعا پول این‌قدر با ارزشه؟

همه چیز سیاست نیست فرهنگ را در یابیم

, من هوا را بی نفسهای "تو" حاشا می کنم تار و پود عشق را در "تو" تماشا می کنم بیقراری دل من خنده ی شیرین "تو".... بیستون سهل است من فرهاد رسوا می کنم انتظار وصل دارم از شراب چشم "تو" هی بگو فردا و فردا،باز هم امروز ،فردا می کنم می بریز و مست تر کن باده ی عشق مرا کاین دل مجنون به یکباره،فدای ناز لیلا می کنم گر نیندازی نظر بر این دل بی تاب ما زندگی را بی نگاه های "تو" منها میکنم....!

همه چیز سیاست نیست فرهنگ را در یابیم

عشق يعنى يه احساس يه آغوش .. عشق يعنى يه تكيه گاه يعنى يه همراه يه همراز عشق يعنى ضربان قلب و مغز عشق يعنى ناگفته هاى چشم ، فهميدن حرف عشق يعنى شادى تو اوج غم يعنى فهميده شدن نگران بودن به فكر بودن ديده شدن عشق يعنى ... كوتاه بگم عشق يعنى تـــو .... ❤

همه چیز سیاست نیست فرهنگ را در یابیم

میخواهم تورا ببینم نه یکبار نه صدبار به تعداد نفسهایم برای دیدن تو نه یک چشم، بلکه همه چشمها را میخواهم اگه دوست داشتن گناه است، پس تمام عالم گناهکارند و اگر گناه نیست پس، با تمام وجود دوستت دارم.... ❤

همه چیز سیاست نیست فرهنگ را در یابیم

???? خانوم ها ،،،،اقایون،،، زشته بخدا،،، این همه با هم کل کل نکنید سر موضوعات بی ارزش!!! آخه زن و مرد چه فرقی دارن باهم،،، هر دو رو خدا آفریده دیگه!!!! هردو شون رو خوب آفریده، حالا زن و یکم خوبتر!!!! هر دو ضعف دارن حالا مردها یکم بیشتر!!!! به هر دوتاشون عقل داده، حالا به زن ها یکم بیشتر!!! هر دوشون دنبال اون یکی اند،،، حالا مرد هایکم بیشتر!!!! هر دوتا شون خوشگل اند حالازنها یکم بیشتر!!!! هردوتاشون بی محبتند حالا مردا یکم بیشتر !!!! دیگه این همه بحث نداره که،،، باهم دوست باشید دیگه! آفرین???? روانشناس خانواده ????

همه چیز سیاست نیست فرهنگ را در یابیم

كاش براي حرف زدن نيازي به صحبت كردن نداشتيم! كاش براي حرف زدن فقط نگاه كافي بود! كاش قلب ها در چهره بود! حالا اگه فرياد هم بزنيم كسي نميفهمه! و ما به همين سكوت دل خوش كرديم! اما يك سكوته پر بهتر از يك فرياد توخاليه! سكوتي رو كه يك نَفَر بفهمه،بهتر از هزار فرياديه كه هيچ كس نفهمه! سكوتي كه سرشار از ناگفته هاست! ناگفته هاي كه گفتنش يك درد و نگفتنش هزاران درد داره!!!