نامه شرق

موسیقی اعتراض

نویسنده: ژاک دنیس (1)

 

 

منبع: ماهنامه سیاحت غرب، شماره 39

 

چکیده:

زرادخانه نظامی دولت بوش به شکل­گیری جبهه معترضی در میان هنرمندان موسیقی انجامیده است، هنرمندان متعهدی که یادآور دوران جنگ ویتنام می­باشند، هنگامی که باب دیلن در گرینویچ ویلیج نیویورک و جون بایز درهانوی زیر بمباران­های آمریکایی آواز سر می­دادند. یک عبارت مجدداً مطرح می­شود:«آوازهای اعتراضی»، هرچند اهداف تغییر کرده‌اند، اما مشکلات مشابه­اند.

چگونه می­توان علیه نظم نوبت جهانی اعتراض کرد؟ «آوزاهای اعتراضی» امروز چه آهنگی دارند؟

 

«تبعیض نژادی بین سیاه­ها و سفیدها؛ فریاد بزنید تا بتوانید مرا درک کنید. وای از این همه مدفوعی که در روزنامه­ها و تلویزیون به خوردمان می­دهند و این بلاهت دسته­ جمعی که به نظر می­رسد هر روز بیشتر می­شود. دست آخر هم یک احمق تمام عیار به شما می­گوید که می­خواهد دمار از روزگارتان درآورد؛ چون رنگ پوستتان را دوست ندارد. چه اهمیتی دارد این رنگ سفید باشد یا سیاه، خون جلوی چشمش را گرفته است». این متن یک موزیک رپ، نوشته یکی از حومه­نشینان معترض در محله کلیشی سو بوا در سال 2006 نیست (از مناطق اطراف پاریس که اخیراً دستخوش شورش و ناآرامی شد)؛ این اثری است از فرانک زاپا به نام «نا آرامی هر روز بیشتر»، که در سال 1966 هنگام شورش در محله فقیر نشین وات در لوس آنجلس، سروده شده است. یک سال بعد، همین شاعر در نیویورک برای باب دیلن شعری می­گوید که او آن را در مقابل سربازهایی که از ویتنام باز می­گشتند، می­خواند. همه با هم دم می­گرفتند: «سیب بخورید، گور پدر ارتش»، نوایی که سربازان از جبهه عراق بازگشته نیز می­توانند سر دهند. یا مثل شعر صحبت با ویتنام، اثر فیل اکس در سال 1964 که موضوع آن مشابه آن چیزی است که امروز در مسیر لوله­های نفت می­گذرد: «برای آنکه این میمون­های سرخ دیگر جایی برای پنهان شدن نداشته باشند! همه­شان را در اردوگاه­های پناهندگان سر به نیست کردیم! بی­سر و صدا همه را خلاص کردیم!»

نسل­ها به جلو می­روند و دلایل مشابه موجب بروز عکس العمل­های مشابه می­شود. گواه این مدعا، بسیج مردمی علیه «جنگ صلیبی» دستگاه اداری بوش می­باشد. «به واشنگتن»، اثر جان ملتکامپ؛ «ما صلح می­خواهیم» از لنی کراویتز؛ «در دنیای دیوانه» با صدای بیستی بویز؛ «آوای مقاومت» از سول ویلیامز؛ ... هر روز فهرست هنرمندانی که علیه «ارضای جنگی» بسیج می­شوند- عبارتی که محافل معترض آمریکا برای توصیف جنگ ساخته­اند- طولانی­تر می­شود.

 


سانسور در تلویزیون ام تی وی و رادیو اسکای راک

ریکی لی جونز در عکس­العمل به «پاتریوت اکت» [بسیج روانی جنگ­طلب بوش] می­گوید: «فضا سالم نیست و من را به یاد آلمان سال­های 1930 می­اندازد... من هرگز فرد مبارزی نبوده­ام، اما اکنون دلم می­خواهد وارد مبارزه شوم». به همان نسبت که صداهای مقاومت بلند می­شود و راه­های ابراز خود را می­یابد، سانسور نیز در وسائل ارتباط جمعی­ای که «خط رسمی را تعریف کنند»، پر قدرت­تر می­گردد. تام مورلو می­گوید: «ما همه تصویر آن دخترک ویتنامی زیر آوار ناپالم را به یاد داریم، اما آیا از بمباران افغانستان تصاویر مشابهی در دست می­باشد؟ آمریکایی متوسط، دیگر این گونه اخبار را که تنها در شبکه­های ویژه پخش می­شود، دریافت نمی­کند.» این نوازنده گیتار، یک سازمان سیاسی به نام «محور عدالت» بنیاد نهاده است که در نظر دارد، چهره دیگر تاریخ را نمایان سازد. یک بخشنامه داخلی تلویزیون ام تی وی،  پخش کلیپ­های مزاحمت آفرین مثل آهنگ بوم از مجموعه سیستم در حال احتضار اثر مایکل مور یا بمب­ها بر فراز بغداد از اوت کاست را ممنوع کرده است.

مایک لاد، خواننده رپ آمریکایی که هم اکنون ساکن پاریس می­باشد، در عرض ده سال، آلبوم منتشر کرده است. او به ویژه در سال 2004 با خواننده هندی، ویجای ایر، آهنگ «به چه زبانی» را اجرا کرد که تأملی است در رابطه با حیطه بی­قانونی که در فرودگاه­ها وجود دارد و به ماجرای تلخ جعفر پناهی، فیلم­ساز ایرانی­ای که در فرودگاه نیویورک، قبل از اخراج در بازداشت به سر برد، اشاره می­کند. البته لاد در مقایسه این دوران با سال­های 60 تأمل را جایز می­شمارد؛ چرا که به نظر او: «در آن زمان یک جنبش مردمی واقعی وجود داشت و بین مبارزات مختلف همگرایی به چشم می­خورد: حقوق مدنی، ویتنام، استعمارزدایی... بورژواها و فقرا، سیاه­پوستان و سفیدپوست­ها، دانشجویان و کارگران، همه شانه به شانه با هم راه­پیمایی می­کردند! امروز، فقر و پریشانی بیشتر است، اما محل و امکان اجتماع برای مبارزه و سازمان­دهی کمتر.»

به علاوه، اعتراض امروز بیش از همیشه و سریعاً مورد سوء استفاده در جهت آمال «مثبت» قرار می­گیرد: از استفاده سوداگرانه از خشم و اعتراض مردم، مثلاً با فروش عکس چه گوارا، تا استفاده ابزاری از معضل فقر از طریق توضیحات سطحی .... تا جایی که حتی در عراق، تصویر تانکی را مزین به نام باب مارلی مشاهده کردیم. این عکس جنبه نمادین دارد و دوران ما را خلاصه می­کند. افراد «مصلح و خیّر» چند صباحی است که از این گونه دکان­ها باز کرده­اند و جیب­های خود را پر می­کنند. درصدر این افراد می­توان از باب گلدوف، سازمان­ده رئوف جشن و سرور این آقایان خوش فکر نام بود. او در تابستان 2005، «کنسرت جهانی» ای علیه وام تحمیلی بر آفریقا، برگزار کرد،... البته فراموش کرده بود که طرف اصلی، یعنی هنرمندان آفریقایی را دعوت کند! کمی دورتر، گروه یوتو، که موزیکش باعث بروز احساساست و حتی مبارزه­طلبی نزد برخی­ها می­شود، را می­توان مشاهده کرد. امروز حتی امکان دارد، برای صدای زنگ تلفن همراه، موزیک اعتراضی خرید. بازار پر درآمدی است. مثلاً فکرش را بکنید، چه غوغایی می­شود: سی ثانیه موزیک ما باز می­گردیم، سرود ساخته پت سیگر، با شعری که از مبارزه اعتصابیون شرکت موبایل ساژم الهام گرفته شده باشد! این ابتکار حتی می­تواند جو هیل، سندیکالیست آنارشیست پر نفوذ دوران هم نسل­های باب دیلن را از زیر خاک در آورد... سبک هیپ­هاپ که زمانی پیش قراول جنبش اعتراضی بود نیز سر به راه گشته است. کالاهایی که با دقت «بازاریابی» شده­اند، سعی در جذب مصرف کننده دارند، و در این بازار مکاره، اعتراض و مبارزه، بیش از آن که مبتنی بر ایمان و اعتقاد باشد، سبک و شیوه متمایزی به حساب می­آید. مبارزین واقعی گمنام می­مانند. هامه، از اعضای انجمنی به نام شایعه که رادیو اسکای راک، صدای رسمی موسیقی رپ مجاز فرانسه، او را طرد کرده است، می­گوید: «ما خیلی در اقلیتیم. صدایمان از هیچ رادیویی پخش نمی­شود. چه کسی شعرهای مبارزاتی کیزی را می­شناسد؟ امکان ندارد گروه­های ما به فستیوال­های بزرگ راه پیدا کنند. گروه گراند گول در فستیوال شهر «ست»، گروه اواده در فستیوال «بورژ» یا انجمن 911 در فستیوال «لیل». آیا کسی شعر پر معنی «روسه» را می­شنود؟

«فرانسه مشکل حافظه پیدا کرده است، ملکم ایکس را می­شناسد، اما فرانتس فانون و اف ال ان را نمی­شناسد. لاک­ها را می­شناسد اما سیاهان را نه. فیلم کابویی و سرخ­پوستی نشان می­دهد اما از تراژدی کابوی­ها و الجزایری­ها هیچ نباید دانست».

در عین حال، سراسر این تصنیف نشان می­دهد که هنوز همه چیز میسر است. هامه می­گوید: «موزیک باید در بطن خود یک بخش مبارزه و حرکت داشته باشد. سبک باید شکوفای اندیشه باشد. شکل و محتوی تفکیک ناپذیرند؛ اگر نه، من کتاب یا اعلامیه می­نوشتم. به همین دلیل است که شیوه عمیقاً سیاسی ابراز وجود، بیان پیامی رهایی بخش است که از طریق محمل­هایی ارائه شود که خود حاوی این رهایی­طلبی می­باشند... با این که من می­دانم که همه ما یک «بارکد» پشتمان چسبیده است، بورژوازدگی اشکال فرهنگی، اجتناب­ناپذیر نمی­باشد.»

چهل سال پس از آن که آمریکای ویتنام و حقوق مدنی، دیگر آواز اعتراضی را کنار گذاشته است، این سبک آواز به چه دردی می­خورد؟ ژان روشارد که در سال­های 1980 گروه ناتو را بنیاد گذاشت، می­گوید: «آواز اعتراضی، با فراتر رفتن از توصیف ساده یک وضعیت، که به تنهایی نشانه ناتوانی در مقابل دنیای وحشتناک ما می­باشد و با تکیه بر تجربه گذشته، سعی دارد نقش فعالی در آن چه می­گذرد ایفا کند، یعنی دیگر تنها به انعکاس وقایع مشغول نیست بلکه خود را درگیر نیز می­کند.»

از همان سال­های 1930، وودی گوتری روی گیتار خود نوشته بود: «این ساز فاشیست می­کشد».در سال­های 1970، فلاکوتی، که واقعاً در مقابل دولت نیجریه ضدقدرت محسوب می­شد و هوادار راه­حل پان آفریقایی بود، می­گفت: «موسیقی سلاح آینده است». در همه جا از الجزایر تا آفریقا، هیچ­کس نسبت به قدرت تصنیف شک ندارد. یک تصنیف می­تواند سر باز زدن از شرکت در جبهه­های جنگ را تشویق کند؛ مثل شعر فراری اثر بوریس ویان، و یا بر عکس، مشوق شرکت در انتخابات باشد، مثل تصنیف ته اتوبوس اثر کارور نبلت که هاری بلافنت آن را می­خواند: «اگر مرا ته اتوبوس ندیدی، اگر مار در مزرعه پنبه پیدا نکردی، اگر هیچ جا اثری از من نبود، به محل رأی‌گیری بیا، من حتماً در حال رأی دادن هستم». پنجاه سال بعد از این ترانه، آلبوم راک علیه بوش دارای همین مضمون مدنی است. فت مایک که از پیش­کسوتان صحنه می­باشد و در این آلبوم شرکت دارد، سایتی نیز به نام پانک وتر تشکیل داده است.

البته این امر که پدیده«آوازهای اعتراضی» با عبارت انگلیسی «پراتست سانگ» مجدداً به میان آمده است، بیانگر سلطه ایدئولوژیک آمریکا می­باشد. در اذهان عمومی، این پدیده مربوط به آمریکای سال­های شصت است و اگر قرار باشد دوباره زنده شود، از همان جا سر بلند می­کند. از ورای درد و رنج­هایی که مطرح می­کند و کلماتی که به کار می­گیرد، باید به این نکته توجه داشت. باب دیلن، چهره شناخته شده جنبش اعتراضی، با ترانه معروف خدایان جنگاش، خود جزء اولین کسانی بود که در رابطه با این پدیده شک و تردید ابراز کرد. ترانه­ سرایان آوازهای اعتراضی می­گویند: «ما می­خواستیم که او بتواند خواسته­های ما را به گوش مردم برساند و خودش دوست داشت خواننده راک باشد».

این چهره واقعی ترانه­های اعتراضی سال­های شصت در ایالات متحده است. «همراه با تناقضی آشکار، یک نسل، این نوع موسیقی را به مثابه شیوه بیانی خوش آهنگ برای اعتراضات خود انتخاب کردند و در عین حال با این کار، راه شکوفایی فرهنگی سلطه­گرترین امپراتوری دوران را هموار ساختند.»

با این حال، در سال 2006 در سراسر جهان شبکه­های بدیل شکل می­گیرد، هنرمندان از تبار و سرزمین­های گوناگون سازمان­دهی می­شوند. کولد کیاو گوادلوپی که سنت طبل زنی کواکا را حفظ می­کند، می­گوید: «ما نمی­توانیم حامل همان پیام ظاهری­ای باشیم که مثلاً «بلوط»­های جنگل ناقل آن می­باشند! این موسیقی همیشه وجود داشته و مقاومت کرده است. تا قبل از امه سزر آفریقا فاقد کلام بود. گواکا یک داستان را نقل می­کند که با موضوعات رایج و رسمی تفاوت دارد». کمی دورتر از او در «سائو پولو» برزیل، تام زئه یک اپرا در رابطه با تبعیض جنسی... و اجتماعی ساخته است. او با جامه آبی کارگیری بر صحنه حاضر می­شود «چرا که از کشوری می­آید که توسط کشورهای بافرهنگ جهان استثمار می­شود». از همان سال­های 60 این هنرمند برزیلی به شیوه خاص خود در کنسرت بزرگ جهانی شرکت دارد. « به دو شیوه می­توان ترانه متعهد ساخت، اولی با سؤال برانگیختن و دومی با ارائه شعارها و دستورالعمل‌ها... این نوع دوم برای انسان­ها ارزش قایل نیست. پاسخ است و اندیشه را می­کشد. این طور پاستوریزه کردن موسیقی، قرص خواب­آوری است که بشریت را در رؤیا نگه می­دارد. من تنها سعی دارم تا اندازه­ای وجدان­ها را بیدار کنم...» نوازندگان جاز به درستی می­گویند، برای این کار هیچ احتیاجی به کلام نیست. در سال­های 1950، چارلز مینگوس، نوازنده کنترباس در افسانه فوبوس، با فرماندار آرکانزاس از اعضای کوکلوس کلان که گارد ملی را برای سرکوب به یکی از دبیرستان­های سیاه پوستان فرستاده بود، به مبارزه برخاست. ترانه آلاباما علیه دولت جنوبی­ها بارها مطرح شد و جان کولتران [ساکسیفونیست و آهنگ­ساز سیاه آمریکایی] نیز اجرایی از آن ارائه داد؛ اجرایی بی­کلام. وارثان این موسیقی به خوبی رسالت آن را درک کرده­اند. گروه اندرگراند رزیستانس، در ایالت دترویت آمریکا، با طبل الکترونیکی برای سیاه پوستان مبارزه می­کند.

 

وضعیت عدم تولید

گروه دیدبیت در کانادا آهنگ تکنویی به نام ابوغریب ساخته است. به زعم سر مقاله­نویس گارت کامپف: «این یک موسیقی اعتراضی هزاره جدید است که به کلام نیازی ندارد.» در انگلستان،گروه دو نفره «کولداکت» نیز به همین طریق، یعنی با موسیقی بی کلام الکترونیک، کار می­کند. در رأس گروهی به نام نینجاتون نیز فعالین این جنبش به دنبال یافتن «استراتژی جدیدی برای دور زدن دیوار بنا شده توسط صنایع می­باشند». در فرانسه، ژولین لورو ساکسیفونیست آلبومی در دو جلد به نام­های آتش و فراموشی انتشار داده است. اسامی این دو اثر اشاره به شعار سربازان انگلیسی دارد که قبل از تیراندازی بیان می­کنند: «اول تیرانداری می­کنیم و سپس یک چای می­نوشیم. پشت سر هم آوردن این دو جمله، تا حدی استهزا آمیز است. این جنبه دو گانه بیانگر ویژگی دوران ماست: تبلیغ برای توجیه جنگ در عراق و در افغانستان و سپس فراموشی و رد شدن سریع از مسئله». همه‌ی این موارد نشان می­دهد که با الکتروشوک موسیقی می­توان به اعتراض برخاست.

ماتیو هربرت انگلیسی، از ده سال پیش تولیدات صوتی­ای دارد که فی نفسه حامل نطفه این مقاومت می­باشند. مثلاً برای افشای کالایی شدن همه چیز، اشیای مصرفی را در چارچوب دیگری به کار می­گیرد (صدای له شدن قوطی کوکاکولا، صدای جیغ مرغ­های مرغداری با طبل ...) «مشکل اینجاست که ما در دنیایی زندگی می­کنیم که خودمان انتخاب نکرده­ایم. از بیست و پنج سال پیش، من توسط شعب مک دونالد محاصره شده­ام و هیچ کاری هم از دستم بر نمی­آید! پس باید مسئول بود و در مبارزه دچار اشتباه نشد. به همین دلیل هم من یک مانیفست منتشر کرده­ام. هنوز هم می­توانیم هر کاری دوست داریم با مک دونالد انجام دهیم. از لحاظ آماری، شمار این کارها بی­نهایت است. مهم­تر از همه، نتیجة کار نیست، بلکه شیوه خلق آن است. بازی با یک ساندویچ «بیگ چیز» به نظر من از گفتن «مزخرف است» مؤثرتر است.» هربرت از متن شعر ترانه فراتر می­رود و می­گوید: «صدای یک کتاب که روی میز قرار دارد،  برای من جالب نیست؛ من علاقه دارم صدای کتاب نوام چامسکی را بشنوم!» او به جای نوشته پشت جلد آلبوم «خداحافظ زمان آواز خواندن»، فهرست بیش از صد مرجع را ارائه می­دهد: گرک پالاست، میلان ری و غیره... ستایش چند جانبه در این دوران یک سونگری. «این اثر دارای پیامی سیاسی است. اولاً: جنگ بدترین کارهاست، ثانیاً کتاب­هایی که برای من الهام بخش است را بخوانید و ثالثاً در زندگی­تان از خواندن آن­ها بهره جویید».

در فوریه 2003، هربرت متنی را بر روی شبکه اینترنت گذاشت که در آن آمده بود: «در سحرگاه یک جنگ، دشوار است جایی برای موسیقی بیابیم. موسیقی معاصر همچون بسیاری از فرهنگ­های غربی بر سر یک چهار راه قرار دارد. آیا این موسیقی تشریحی است، انتقادی است و یا نقشی در مسائل حاد سیاسی ایفا می­کند؟ آیا حاوی بدیلی است که موازین مختلف و منطبق با ارزش­های خود را تجویز کند؟. این فرزند یاغی موسیقی الکترونیک، با کلان ساختارها، بدون عقده در می­افتد. از این­رو نمی­توان از این گفته وی شگفت زده شد: «مواضع مادونا موهوم است و بیشتر جنبه ظاهری دارد... چرا که می­دانیم، او در عین حال در تبلیغات موتورلا و گاپ نیز شرکت می­کند!». هربرت و دیگر هم­کیشان مستقلش بیشتر خود را در چارچوب و پیام­هایی که فعالین در اینترنت منتشر می­کنند، می­یابند. «از خلال محتویات متفاوت و شاعرانه به صورت ایمیل و یا ویروس، آن­ها در دنیایی که شرکت­های بزرگ تحت کنترل دارند، خلل ایجاد می­کنند...براندازی در دوران کنونی به این صورت است!».

پس از سال­ها برنارد لوبا از اوزست، شهری در جنوب غربی فرانسه، به زیر پروژکتورهای پاریس بازگشت. به زودی سی سال می­شود که او پایه­های ناکجا آبادش را در آن جا پی ریخته است؛ «سر کارگاه»... «خواه کاتولیک باشد و خواه پروتستان. موعظه­ها مرا خسته کرده­اند. پیام یعنی شیء را ارائه می­دهیم. بهتر است همراه با پژواک بالا و بر روی صحنه جایی که هنوز هنر عرضه می­شود، باشد». به نظر او، نمایش زنده جای این نوع برنامه­هاست. لوبا می‌گوید: «آواز خواندن مثل کاشتن است! مثل درمان! مبارزه یعنی خراشاندن گوش؛ نباید ملایم باشد. امروز وزن صنایع بر دوش وجدانمان و بر همه جایمان سنگینی می­کند. یک اثر برای اینکه بتواند قابل فروش باشد، می­بایست دارای ظاهری منطبق با موازین تجاری باشد. یعنی منطبق با همان چیزی که علیه آن فریاد می­کشیم!». او راه­حلی بسیار شخصی دارد: «من در اوزست، خود را در وضعیت عدم تولید قرار داده­ام. برای ادامه بقا خود را در حالت رشد پس رفتی می­گذارم». او تنها 3 آلبوم به نام خود در بیست سال اخیر منتشر کرده است...

آیا این خود مرحله­اعلای آواز اعتراضی نمی­باشد؟ آیا نمی­باید خود را غیر قابل دسترس و خارج از میدان حمله قرار دهیم؟ ژان روشارد با آرزوی سقوط نهایی حیوان (سرمایه­داری)، خود را در موضعی کاملاً متفاوت قرار داده است: «سیستم به طور حتم می­تواند همه چیز را ببلعد، اما نخواهد توانست همه را هضم کند. اینجا و آنجا چیزهایی پیدا می­شوند که او را مجبور به بالا آوردن می­کنند؛ جنون مخربش را به نمایش می­گذارند و به ما امکان می­دهند، شاهد آن باشیم که او خود در حال دریدن خویش است. زیرک­ترین سرمایه دارها هم وسوسه خواهد شد که در خرید طنابی که یک روز او را حلق آویز می­سازد، سرمایه­گذاری کند».

هر کدام از این هنرمندان ساز خویش را می­زند؛ اما وقتی به همه آنها گوش فرا می­دهیم، می­توانیم امیدوار باشیم که آینده واقعاً و از نوعی دیگر نغمه سر خواهد داد. از نوعی که از لحاظ سیاسی بسیار متفاوت است و از لحاظ زیبایی شناسی نیز دل­نواز. برای رسیدن به آن، نباید توصیه­های زاپای روشن بین را فراموش کرد. این آمریکایی غیر معمول در سال 1969 می­گفت: «نظر مبتنی بر تخریب همه چیز و دوباره شروع کردن از صفر، نظر احمقانه­ای است. بهترین راه برای حرکت در جهت آن چه می­خواهیم اتفاق افتد و برایش مبارزه می­کنیم، آن است که از سیستم علیه آن استفاده کنیم تا آن­قدر خود را تصفیه سازد که بتواند درست کار کند. به نظر من، سیاست مفهومی معتبراست، اما آن چه ما امروز زندگی می­کنیم، به واقع سیاست نمی­باشد».

 

منبع: ir.mondediplo.com

 

پی نوشت:

1- Jacques DENI ، روزنامه­نگار همکار لوموند دیپلماتیک